بازگشت...!

بعد از  هشت سال بازم برگشتم تا مثل دوران نوجونیم دست به دامن این وبلاگ بشم. هر چند فیس بوکم هست اما اینجا برام یه مزه دیگه داره. خلاصش کنم, برگشتم با کوله باری از دلتنگیو غصه و غم,هر کسی این متنو میخونه تو این شبا برام دعا کنه...!

 

یا رب نظر تو بر نگردد          کز برگشتن او چرخ فلک دگر نگردد

((یادتون باشه هر کاری میکنید بر میگرده به خودتون٬ پس خوبی کنید تا خوبیاتون به خودتون برگرده...!))

چارلی چاپلین...!

اینها را چارلی چاپلین آموخته است. اینجا نوشتمشان تا یادم باشد که من هم باید بیاموزمشان...


با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

 

 

اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
در بستنِ پيمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا اين جهان، بر پا بود
اين عشق ما بماند بجا
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
تمامي دينم، به دنياي فاني
شراره عشقي، که شد زندگاني
به ياد ياري، خوشا قطره اشکي
به سوز عشقي، خوشا زندگاني
هميشه خدايا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که ليلي و مجنون فسانه شود
حکايت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گريزاني
غمم را ز چشمم نمي خواني
ازاين غم چو حالم نمي داني
پس از تو نمونم براي خدا
تو مرگ دلم را ببين و برو
چو طوفان سختي ز شاخه غم
گل هستي ام را بچين و برو
که هستم من آن تک درختي
که در پاي طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش
زخشم طبيعت شکسته
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري

زندگی...

زندگی محکوم به تداوم است. حتی اگر تو هنوز در گذشته سیر میکنی و با کوله باری از سوال در حال درجا زدن هستی. زندگی ادامه می یابد چه تو با آن همراه شوی و چه درگذشته ات باقی بمانی. هیچ گاه گذشته ارزش نداشته است بلکه این توهم است که تو را در آن باقی گذشته است. گذشته چیزی جز دروغ نبوده و نیست چرا که بنیانش دروغ بوده است و آن چه حقیقت دارد حال است و آن چه برای آینده می خواهی.

غیر از هنر که تاج سر آفرینش است...؟

به نام خدا

:::..غیر از هنر که تاج سر آفرینش است..:::

:::..دوران هیچ منزلتی جاودانه نیست..:::

 

و چه زیبا گفته است شیخ اجل :


بس بگردید و بگردد روزگار

     

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ای که دستت می‌رسد کاری بکن       پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد       تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی       به کزو ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟       یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟

خفتگان بیچاره در خاک لحد       خفته اندر کله‌ی سر سوسمار

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست       ای برادر سیرت زیبا بیار

آدمی را عقل باید در بدن       ورنه جان در کالبد دارد حمار

نام نیک رفتگان ضایع مکن       تا بماند نام نیکت پایدار

ملک بانان را نشاید روز و شب       گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

منجنیق آه مظلومان به صبح       سخت گیرد ظالمان را در حصار

با بدان بد باش و با نیکان نکو       جای گل گل باش و جای خار خار

دیو با مردم نیامیزد مترس       بل بترس از مردمان دیوسار

ای که داری چشم عقل و گوش هوش       پند من در گوش کن چون گوشوار

سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی       حق نباید گفتن الا آشکار

پی نوشت:((البته شعر کامل نیست. از شعر جدا کردم ))

...!

 

 

بعد از این همه مدت اومدم اما هیچ چی واسه گفتن ندارم...! به نظر من سکوت قشنگترین صدا و حرف عالمه. پس سکوت میکنم...!

رمضان...........

::..ماه مبارک رمضان را به تمام مسلمانان جهان تبریک میگویم..::

رباعیات خیام.....

بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ                و از حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ                        من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم                    وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم                            نا بوده به کام خویش، نابوده شدیم

از من اثری ز سعی ساقی مانده است                    وز زمزمه‌ی عِطر اقاقی مانده است!
واز باده ی دوشین قدحی بیش نماند                    از عمر ندانم که چه باقی مانده است!

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است                  وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است  ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار                   کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

من بی می ناب زيستن نـتـوانم                               بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم              من بنده آن دمم که ســاقی گـوید                            يک جام دگر بگیر و من نتوانم

شیخی  به  زنی فاحشه گفتا مستی                          هر لحظه به دام دگری  پــا  بستی     گفتا شیخا هر آن چه  گویی  هستم                             آیا تو چنان  که  می  نمایی  هستی؟

 

خلایق هر چه لایق ....!

تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!

خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!

ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد

به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟

در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد

چنین سر شد که هر روباه مکار
ز سوراخش برون شیر ژیان شد

مکن شکوه ز دست دشمن دون
که این تیر از کمان ما روان شــد

کمـــــان خلق بود و تیر شیطان
که بر جان من و ماها نشان شد

خمینی خفته اندرکهف اعصار
به قیل و قال ما صاحبقران شد

بنی صدر و رجائی، شمر و خولی
به اذن خلق خـَر صاحب زمان شد

ز جهل ما سفیهی گشت رهبر
پس از آن شیرو* آمد شهشهان شد

نه دیگر آبتینی ونه کاوه
کجا دیگر درفشی کاویان شد

فریدون بندی چاه دماوند
به سر ضحاک را تاج کیان شد

به قطره قطرۀ باران مــــــا بود
که بنیان کن چنان سیلی روان شد

خلایق را گنه باشد که گاهی
خلیج فارس خلیج تازیان شد

«خلایق هر چه لایق» باورت نیست؟!
در آنجا که جفا با مردمان شد**

نگو هادی نگو جانم کز این حرف
خلایق را سبب خواب گران شد

جفا حق است بر این خلق نالان
به خود کرده چه تدبیری گمان شد

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق
بدوش خلق خَـر، بار خران شد

 

 

اینم همون جریان خلایق هر چه لایق واسه این ایران امروز که اصلآ شبیه به دیروزش نیست.....

 

منبع: وبسایت واصباحا                                                                       vasabaha.com

از ماست که بر ماست....!

به نام خدا

 

"منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

بنده همان به که ز تقصیر خویش          عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش                        کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی نصیبش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی بندگان به خطای منکر نبرد.

ای کریمی که از خزانه ی غیب             گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم                  تو که با دشمن این نظر داری"

 

همیشه دوتا جمله آویزه گوشم بوده تا اینکه به خودم مغرور نشم و اتفاقاتو به گردن دیگران نندازم....

۱)از ماست که بر ماست!

۲)خلایق هر چه لایق!

یه توصیف کوچولو : توصیفش اینه که "خود کرده را تدبیر نیست"! این یعنی اینکه هر چی میشه چه خوب و چه بد، عامل به وجود آورنده اش خود من بودم،پس ملامت کردن دیگران جایز نیست.......

 یا رب بی پناهم ، پناهم ده.......!

 

اهل دانشگاهم......

روزگارم خوش نيست  
ژتوني دارم ، خرده پولي ، سر سوزن هوشي
دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد
دوستاني هم چون من مشروط
و اتاقي كه كه همين نزديكي است ،پشت آن كوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پيشه ام گپ زدن است.
گاه گاهي هم مي نويسم تكليف،مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست كه در آن زنداني است،
دلتان تازه شود - چه خيالي - چه خيالي
مي دانم كه گپ زدن بيهوده است.
خوب مي دانم دانشم كم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم ميز
عشق از پنجره ها مي گيرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خوابند.

استاد از من پرسيد : چند نمره ز من مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
پدرم استاتيك را از بر داشت و كوئيز هم مي داد.
خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود.
درس ها را آن روز حفظ مي كردم در خواب
امتحان چيزي بود مثل آب خوردن.
درس بي رنجش مي خواندم.
نمره بي خواهش مي آوردم.
تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش مي كردند
و كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل يك بازي بود.
كم كمك دور شديم از آنجا ، بار خود را بستيم.
عاقبت رفتيم دانشگاه ، به محيط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشكده بالا ، بارها افتادم.

در دانشكده اتوبوسي ديدم يك عدد صندلي خالي داشت.
من كسي را ديدم كه از داشتن يك نمره10دم دانشكده پشتك مي زد.
دختري ديدم كه به ترمينال نفرين مي كرد.

اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين مي رفت.
اتوبوسي ديدم كسي از روزنه پنجره مي گفت «كمك»!
سفر سبز چمن تا كوكو،
بارش اشك پس از نمره تك،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا،
جنگ نقليه با جمعيت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف يك درس به فرماندهي رايانه،
فتح يك ترم به دست ترميم،
قتل يك نمره به دست استاد،
مثل يك لبخند در آخر ترم،
همه جا را ديدم.

اهل دانشگاهم!
اما نيستم دانشجو.
كارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزديكم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجويان،
نبضشان را مي گيرم
هذيانهاشان را مي فهمم،
من نديدم هرگز يك نمره20،
من نديدم كه كسي ترم آخر باشد
من در اين دانشگاه چقدر مضطربم.

من به يك نمره ناقابل10خشنودم
و به ليسانس قناعت دارم.
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد.
من در اين دانشگاه در سراشيب كسالت هستم.
خوب مي دانم كي استاد كوئيز مي گيرد
اتوبوس كي مي آيد،
خوب مي دانم برگه حذف كجاست.
هر كجا هستم باشم،
تريا،نقليه،دانشكده از آن من است.
چه اهميت دارد، گاه مي رويد خار بي نظمي ها
رختها را بكنيم ، پي ورزش برويم،
توپ در يك قدمي است
و نگوييم كه افتادن مفهوم بدي است !
و نخوانيم كتابي كه در آن فرمول نيست.
و بدانيم اگر سلف نبود همگي مي مرديم!
و بدانيم اگر جزوه استاد نبود همه مي افتاديم!

و بدانيم اگر نقليه نبود همگي مي مانيم
و نترسيم از حذف و بدانيم اگر حذف نبود مي مانديم.
و نپرسيم كجاييم و چه كاري داريم
و نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نيست
و اگر هست چرا يخ زده است.
بد نگوييم به استاد اگر نمره تك آورديم.
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا،
كار ما شايد اين است كه در حسرت يك صندلي خالي،
پيوسته شناور باشيم.

پدر دانشجو.........

پدر دانشجو ؟

همان روزي که فرزندم بشد وارد به دانشگاه <>  برآمد از درون سينه ام از غصّه وغم آه

 

بشد دانشجوي آزاد ومن دربند وبيچاره  <>  چرا که نيک مي دانم هزينه ساز و سرباره

 

ازاين پس الوداعي بايدم با خنده و شادي <> وبا هرچه پس انداز وحقوق و پول وآزادي

 

شروع گرديد دوران رياضت ، سختي و حرمان <> هرآن چيزي بنا کردم بشد درلحظه اي ويران

 

زدم چوب حراج بر فرش و تخت و تي وي رنگي  <>  همه چيزم بشد قرباني اين کار فرهنگي

 

به خون دل نمودم جور، پول ثبت نام او  <> حديث و داستان و قصّه بود، موضوع وام او

 

از آن ترسم که تا پايان تحصيلات فرزندم  <>  وتاگيرد ليسانس خويش اين دردانه دلبندم

 

نه سقفي روي سر باشد نه فرشي زير پاي من  <>  به جاي خانه گردد محبس و زندان سراي من

 

شود او فارغ التحصيل و ساقط گردد از من حال  <>  شود جاويد  دراو حسرت شغل و زمن هم مال

 

 

عیدانه..........

norooz.jpg

norooz2-copy.jpg

norouz6.jpg

::...درود خداوند به روان پادشاه بزرگ ایران زمین٬ کورش کبیر...::

نوروز بر شما مبارک...........

به نام خدا

فردا روزیه که تمام دنیا لباسی نو به خودش میپوشه وزیبا جلوه

میکنه...روز پایان سرما و یخ زدگی وآغاز تازگی ....

ما ایرانی ها از سالها قبل این روز رو جشن میگرفتیم وآن را به

نام نوروز نام گذاری کردیم. ما ایرانیان نیز همراه طبیعت لباس نو  

به تن میکردیم و شاد و خرم بودیم....اما امروزه.......

اما امروزه ما تنها از نوروز یک سنت میشناسیم و آن این است که

باید تمام خانواده در زمان تحویل سال در یک جا وبا لباسهای نو نشسته

و منتظر شویم

تا سالی دیگ بیاید...در ظاهر سنت را اجا کرده ایم ٬ اما فقط در ظاهر....

کاش میشد در این روز(نوروز) علاوه بر پاکیزه کردن ظاهر خود٬

باطن خود را نیزپاکیزه و آراسته میکردیم و به آن لباس نو و پاکیزه

میپوشاندیم تا سنتی که از پیشینیان به ما رسیده صحیح و کامل به

آیندگان برسانیم. تا آنان نیز از این موهبت الهی بهره مند گردند.....

 

به امید آن روز شاد و پیروز و سر بلند باشید....

::...نوروز بر شما مبارک باد...:: 

 

پی نوشت:(( به دلیل جایز نبودن استفاده از کلمه عید٬ از این کلمه در متن بالا استفاده نشده))

noroz.jpg

بچه های درد............

تقدیم به بچه هایِ د رد انان که ایران را دوام اورده اند magnify
از بچه های غزه مهم ترند بچه های ما...
 
انان که مانده اند ... سوخته اند
 
درپیچِ ِپس کوچه های درد
 
 
کتاب دزدیده اند ....
 
 
خوانده اند..به دوست هم داده اند.....
 
 
باز هم اما وا نمانده اند
 
 
تحمل تفریحِ ساده یِ بچه های ماست
 
 
هرگز کسی به دادشان نرسید در هیج لحظه ای
 
 
هرگز کسی نگفت که تو ایا توزنده ای
 
 
هنوز مانده ای یا اینکه رفته ای
 
 
هزگز کسی نگفت از هیچ سایه ای
 
 
هرگز کسی ندید هیچ بهانه ای
 
 
هرگز کسی نساخت هیچ اشیانه ای

نقاشی:افشین

شعر:زهره

شعر و می و ترانه ........

شعر و می و ترانه را

قصه ی عاشقانه را

سکوت عارفانه را

خستگی شبانه را


نرم به ساز می بری

غصه به راز می بری

دست به ناز می بری

کودک خواب رفته را

چه بی نیاز می بری

زدوش سخت کوش خود

قایقی خواهم ساخت.........

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب 

 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید 

 همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 

 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان 

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند 

 دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ اینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله ابی حتی مشعلی را ننمود 

 دور باید شد دور

 شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است 

 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

پشت دریاها شهری است 

 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است 

 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری است ....

نمی دونم از کجا شروع کنم .....

نمی دونم از کجا شروع کنم

            قصه تلخ سادگی مو

                  نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو

                          چرا تو اول قصه همه دوسم می دارند

                       وسط قصه می شه ،سر به سر من میزارن

                   تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن

                می تونم مثل همه دو رنگ باشم، دل نبازم

            می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

               تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه

                  تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

                      می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

                  می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

             می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

         می تونم پشت دلا قایم بشم کمیین کنم

              ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

                  یک دروغ گو میشم ، همیشه ورد زبونا

                     یک نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم

                 با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

            من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

         توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره

                                                        وجود داره

                                                                   وجود داره؟

 

شیخ اجل.....

به نام خدا

:::..غیر از هنر که تاج سر آفرینش است..:::

:::..دوران هیچ منزلتی جاودانه نیست..:::

۳۰ سال که خوبه..! بگو ۶۰ سال..! یه روز اینا هم میرن!!

و چه زیبا گفته است شیخ اجل :


بس بگردید و بگردد روزگار

     

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ای که دستت می‌رسد کاری بکن       پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد       تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی       به کزو ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟       یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟

خفتگان بیچاره در خاک لحد       خفته اندر کله‌ی سر سوسمار

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست       ای برادر سیرت زیبا بیار

آدمی را عقل باید در بدن       ورنه جان در کالبد دارد حمار

نام نیک رفتگان ضایع مکن       تا بماند نام نیکت پایدار

ملک بانان را نشاید روز و شب       گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

منجنیق آه مظلومان به صبح       سخت گیرد ظالمان را در حصار

با بدان بد باش و با نیکان نکو       جای گل گل باش و جای خار خار

دیو با مردم نیامیزد مترس       بل بترس از مردمان دیوسار

ای که داری چشم عقل و گوش هوش       پند من در گوش کن چون گوشوار

سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی       حق نباید گفتن الا آشکار

پی نوشت:((البته شعر کامل نیست. از شعر جدا کردم تا با موضوع مرتبط باشد))

 

عکس..........

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

زندگی........

زندگی

زندگی زیباست چشمی باز کن ........... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست ........... عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست .................. عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام .................... درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ...................... می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست .................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ..................... می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ............ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من ................... ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو می شود .................... مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد .................. واژه هایم بوی باران می دهد

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

پرواز خواهم کرد ...

چقدر امشب پر از پرهای پروازم !

دلم سبک ، روحم وحشی ، احساسم تنهاست

می خواهم بال زنم تا اوج
تا قله ی مغرور سعادت؛
تا پاک ترین چشمه ی عادت.

امشب صدای زایش یک ستاره را می شنوم!
ثانیه های زمان در ذهنم چقدر نرم می گذرند.
چه حس گنگ بی تجربه ای دارم؛
و انگار بر سبکی ابر ها سوارم.

چشمهایم خسته اند
دل را عصای راه می کنم
در خیالات پر از رنگم
با قاصدک ها پرواز میکنم!

دیگر سنگین نیستم
چون دلم را بوی گلی نازک میکند.

من امشب تا هر آنجا که افق پیدا نیست
پرواز خواهم کرد
پرواز خواهم کرد ...
با تشکر از بامداد

تنها و بی کسم........

تنها و بی کسم

بی کس و تنهایم
سنگ صبوری نیست ، برای غمهایم.

درد بغضیست در گلویم
اشک تلخیست در دیدگانم
این زندگی را تحمل نتوانم !

در چشم بی رنگم ، همه ی رنگها بی رنگند.
در قلب سردم ، همه ی شادی ها غمناکند.
به باغ امیدم ، همه ی گلها تب دارند.

هیچ پرنده ای با آواز من آشنا نیست
در قفس تنهایی خود افسرده
تا به کی باید ، این تنهایی را گریست ؟


یک پنجره .........

ای کاش از میان بی رحمی زمان
یک پنجره مال من بود.
تا که آن را قاب خورشید می نمودم ،
و فریاد میزدم :

نور ، گرمی ، عشق
شاید لرزه ای می افتاد بر جان شب.
شاید آخرین چلچله ی امید می افتاد از سرش شوق پریدن.
شاید پاییز تامل می کرد ، برای سر بریدن.

کاش فقط یک پنجره ؛
یک پنجره ،
مال من بود.

تا عقده ی آواز ، در ذهن حنجره ام ، نمی ماند باقی
پنجره ی من همیشه باز بود
رو به سوی باغی از اقاقی.

دلم در بند است......

 

دلم در بند است

دلم زندان است

دلم در کابوس ، دریا ای بی کران است.

 

دلم گرفته است

از این اتاق منحوسم

از این شبهای بی روزم

از تاریکی صبح هر روزم.

 

دلم گرفته است

از این همه دوست بی تپش

از این آشنایی های پر تنش

از این رنگهای پوسیده ی ، خشکِ زشت

دشنام بر این سراب های ترش بدبو

نفرین بر افسون غربت پرستو

 

دلم گرفته است

از این همه تیر چراغ برق

که گرمی رویش را احساس نکرده اند

اما به خزان درختان شریف ، فخر می فروشند.

از این بعد فرسوده ی اشیاء

و تراکم شکسته ی پنجره های بسته.

دلم ، می خواهد به زیر این همه نگاه خواب آلوده دق کند

وای که چه خسته می تپد

و وای که چه تند خسته می تپد

نمی دانم ، تا کی سرخی اش را به یاد خواهد داشت ؟!

 

دلم گرفته است

به اندازه ی یک ابر سر گردان

که نمی یابد سبزه زاری ، برای تقلای باران.

به اندازه ی کوچ پر از راز یک شهاب

به سوی انتها

انتهای این فضای بی حجم.

به اندازه ی خیسی خاطره ای ملتهب

در غروبی پاییزی ؛ گرفته است.

 

دلم گرفته است

یک جرعه نفس می خواهد

و تشعشع نوری سفید تا به آن چنگ بیندازد

موجی نقره فام می طلبد

تا به بلندای موج بازتاب کند.

 

دلم گرفته است.

دلم بی گناه گرفته است.

دلم در حسرت یک هم صدا

که از پشت پرچین رویایی

به تماشای همیشه آید ، گرفته است.

 

دلم تنگ گرفته است

آه دلم ...




زن..........

سخن از زن مگو من سیرم از زن

                                            خدا داند که من دلگیرم از زن

خوشا مردی که اصلا زن ندارد

                                            بلای خانگی چون من ندارد

هزاران زن فدای موی یک مرد

                                            فدای گوشه ابروی یک مرد 

نمیدانم خدا بر جنس ماده

                                            چرا مهر و وفا اصلا نداده 

الهی غرق ماتم باشی ای زن

                                            همیشه همدم غم باشی ای زن

که گفته زن شریک عمر مرده ؟

                                            مگر زن میکند تخم دو زرده ؟

زن ار باشد چو هوری نزد بنده   

                                            بود بدتر ز هر مار گزنده

به کوروش چه خواهیم گفت؟؟؟؟؟؟

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین

کجایند مردان این سرزمین

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان

کجایند میران سر مستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق ، نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است ؟

چرا پشت شیران شکسته است ؟

در ایران زمین شاه ظالم کجاست ؟

هوا خواه آزادگی ،

پس چرا بی صداست ؟

چرا خامش و غم پرستید، های

کمر را به همت نبستید، های

چرا اینچنین زار و گریان شدید

سر سفره خویش مهمان شدید

چه شد عِرق میهن پرستیتان

چه شد غیرت و شور و مستیتان

سواران بی باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج می شود

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است

چرا دشمنش اینچنین سر کش است

چرا بوی آزادگی نیست، وای

بگو دشمن میهنم کیست، های

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک ...

شعر...........

خرم آن روز کزین منزل ویـــــران بروم

                             راحت جــان طلبم وز پی جانان بروم

     گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب 

                                     من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

     دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

                               رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

     چون صبا با تن بیمار و دل بی طافت

                                به هواداری آن سرو خرامـــان بروم

      در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

                                 با دل زخم کش و دیده گریــان بروم

      نذر کردم گر ازین غـم به درآیم روزی

                                 تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

      به هواداری او ذره صفت رقص کنان

                                 تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

      تازیان را غم احوال گران باران نیست

                                 پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

                      خرم آن روز کزین منزل ویـــــران بروم

                       راحت جــان طلبم وز پی جانان بروم

به نام خدا

دیشب تیم محبوب من باخت و منچستر از سر شانس قهرمان اروپا شد.....

حالم از دیشب تا حالا بد جور گرفتس.....آخه تیم من داشت میبرد ولی الکی الکی منچستر برد...

من که میدونم تیمم لایق برد بود به خاطر همین بازم ترفدارش میمونم......

عکس............

ایرونی

بدون شرح..........

    مجلس

نمایندگان مجلس

شعر.............

شعر من

بدون شرح..........

هیس

---------------------------------------

همینجوری : این شعر هیچ ارتباطی با عکس بالا نداره جهت اطلاع

دست مزن ! چشم ، ببستم دو دست          راه مرو ! چشم ، دوپایم شکست

 

حرف مزن ! قطع نمودم سخــــن                 نطق مکن ! چشم ، ببستم دهن

 

                هیج نفهم ! این سخن عنوان مکن               خواهش نافهمی انسان مـکـــن

 

لال شوم ، کور شوم ، کر شوم                   لیک محال است که من خر شوم

  

وجدان ............

وجدان همچون سگ نگهبان است که میتوانی از کنارش بگذری

اما نمی توانی آن را از پارس کردن بازداری

عکس............

عکس............

عکس............

گله ........

به نام خدا

بازم من اومدم تا گله کنم از دست نظرای شما!!!!!

آخه تو که الکی اسم میاری نباید یه آدرسه درست از خودت واسه من بزاری؟؟؟

بازم بحث ترس اومد وسط....آخه بعضیا میترسن وقتی حرف میزنن آدرس درست بزارن.....

آخی!!!! گناه دارن اینا!!!!!!!!!

::::...تمام...::::

به نام خدا

من زیاد دیگه سراغ وبلاگ نمیام....

این نوشته رو هم به خاطر بعضی از اتفاقات نوشتم.....

لطفآ وقتی نظر میدین یه آدرس بدین که آدم بتونه بهتون جواب بده....

من دارم از خارک میرم وتبلیغات نیست...اگه باور نداری آمارمو بگیر.....

خیلی دوست دارم از این جزیره برم..اما انگار یه چیزی نمیزاره که برم....

دیگه امیدی هم ندارم که برم....دیگه چیزی بیرون از این جزیره ندارم که بخوام واسه

رسیدن بهش تلاش کنم.........

::::...تمام...::::

یادم باشد.......

یادم باشدحرفي نزنم كه دلي بلرزد...خطي ننويسم كه آزار دهد کسی را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نيست....يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم....يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم....و براي سياهي ها نور بپاشم....يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن.........يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد.بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد..............

شعر..............

 

همه را می شونوم می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم ! همه وقت ! همه جا !

به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را ! تنها تو بدان ! تو بیا ! تو بمان با من ! تنها تو بمان . . .

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند . . .

اینک این من که به پای تو درافتادم باز . . .ریسمانی کن از آن موی درازت ، تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو ! قصه ی ابر و هوا را تو بخوان !

در دل ساغر هستی تو بجوش .

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست . . .!

عکس.......

عکس.......


شکسپیر.......

بودن يا نبودن مسأله اين است که :
آيا شرافتمندانه تر است که ضمير انسان از تير طالعي شوم رنج برد .
 يا در برابر دريايي از بلايا قد برافرازد و سلاح برگيرد و آن را پايان دهد ؟ مردن ؛ و به خواب فرو رفتن ؛ و ديگر هيچ .
آيا از طريق چنين خوابي مي توان گفت که رنج دروني و هزاران فشاري که طبيعت در وجود ما به وديعه نهاده پايان مي يابد ؟
اين غايت کمال و منتهاي درجه آرزوست . ولي مردن و به خواب رفتن ، خوابيدن و احتمالاً خواب ديدن مسئله در همين است .
چون در آن خواب مرگ آسا وقتي از تلاطم دنياي فاني برکنار شده ايم چه روياهايي ممکن است به سراغ ما بيايند .

مرگ.......

مرگ هراسناک نیست هراس مرگ از ان است که گریبان ادمی را تنها میگیرد و جدا میکند  با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست با هم مردن سخت نیست که اگر بگویم لذت بخش هم هست باور نمیکنند با هم رنج بردن تلخ نیست که اگر بگویم شیرین است باور نمیکنند.
با هم زیستن و در زیر این اسمان دم زدن غربت نیست.
همه بدیها تلخی ها و بی طاقتی ها  و وحشت ها همه از تنهایی است از مجهول ماندن است جدا مردن است.
بر روی این خاک اگر تنها بمانیم چقدر تنگای کور است و افق ها چه دیواره های سخت و بلند و نزدیک است و اسمان چه سقف کوتاه و سنگی

حالاچرا.....

آمدی جانم به قربانت ولی حالاچرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرس سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا 

من در برابر تو کیستم ؟

من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را
اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را
شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی
و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که
انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری
است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام
این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای
میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است
بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد

مجنون .......

یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز

با خدای خویشتن میکرد راز

ای خدا نامم تو مجنون کرده ای

بهر یک لیلی دلم خون کرده ای

من کیم لیلی و لیلی کیست من

هر دو یک روحیم اندر دو بدن

بهر هر کس را نصیبی داده ای

بهر هر دردی طبیبی داده ای

ای خدا آخر نصیب من کجاست

مردم از این عشق طبیب من کجاست

این ندا آمد که ای شوریده حال

تا توانی اندر این درگه بنال

                                کار لیلا نیست این کار من است

                                   روی لیلا عکس رخسار من است

 

دیوانه!

وقتی شاعر، بر کتاب جهان، تبصره‌اش را نوشت
به تاج شاهی پشت کرد و
چنگ در گریبان دیوانه زد

 و دیوانه ی شهر از همه مهربان‌تر است
می‌زند زیر آواز
مست‌تر ترانه‌ای برای تو
برای تو، که در پایان اندوه، گام‌هایت را داده‌ای به این من دیوانه
همین دیوانه که تو را
                        
 چو آتشی
                                   
 انداخته
                                             در دامان شهر

 با من برقص
دیوانه!

تا که بودیم نبودیم کسی .....

تا که بودیم نبودیم کسی

                              کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یارشدند

                              خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

                              نه در آن وقت که آیینه شکست