زندگی........
زندگی زیباست چشمی باز کن ........... گردشی در کوچه های باغ راز کن
هر که عشقش درتماشانقش بست ........... عینک بد بینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست .................. عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام .................... درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساس ها ...................... می تپد گل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست .................... زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود ..................... می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است ............ حال من عشق تمام مردم است
ای خطوط چهره ات قرآن من ................... ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو می شود .................... مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان می دهد .................. واژه هایم بوی باران می دهد
پرواز خواهم کرد ...
چقدر امشب پر از پرهای پروازم !
می خواهم بال زنم تا اوج
تا قله ی مغرور سعادت؛
تا پاک ترین چشمه ی عادت.
امشب صدای زایش یک ستاره را می شنوم!
ثانیه های زمان در ذهنم چقدر نرم می گذرند.
چه حس گنگ بی تجربه ای دارم؛
و انگار بر سبکی ابر ها سوارم.
چشمهایم خسته اند
دل را عصای راه می کنم
چون دلم را بوی گلی نازک میکند.

تنها و بی کسم........
تنها و بی کسم
سنگ صبوری نیست ، برای غمهایم.
در قفس تنهایی خود افسرده
تا به کی باید ، این تنهایی را گریست ؟
یک پنجره .........
ای کاش از میان بی رحمی زمان
یک پنجره مال من بود.
تا که آن را قاب خورشید می نمودم ،
و فریاد میزدم :
شاید لرزه ای می افتاد بر جان شب.
شاید آخرین چلچله ی امید می افتاد از سرش شوق پریدن.
شاید پاییز تامل می کرد ، برای سر بریدن.
کاش فقط یک پنجره ؛
تا عقده ی آواز ، در ذهن حنجره ام ، نمی ماند باقی
پنجره ی من همیشه باز بود
رو به سوی باغی از اقاقی.
دلم در بند است......
دلم در بند است
دلم زندان است
دلم در کابوس ، دریا ای بی کران است.
دلم گرفته است
از این اتاق منحوسم
از این شبهای بی روزم
از تاریکی صبح هر روزم.
دلم گرفته است
از این همه دوست بی تپش
از این آشنایی های پر تنش
از این رنگهای پوسیده ی ، خشکِ زشت
دشنام بر این سراب های ترش بدبو
نفرین بر افسون غربت پرستو
دلم گرفته است
از این همه تیر چراغ برق
که گرمی رویش را احساس نکرده اند
اما به خزان درختان شریف ، فخر می فروشند.
از این بعد فرسوده ی اشیاء
و تراکم شکسته ی پنجره های بسته.
دلم ، می خواهد به زیر این همه نگاه خواب آلوده دق کند
وای که چه خسته می تپد
و وای که چه تند خسته می تپد
نمی دانم ، تا کی سرخی اش را به یاد خواهد داشت ؟!
دلم گرفته است
به اندازه ی یک ابر سر گردان
که نمی یابد سبزه زاری ، برای تقلای باران.
به اندازه ی کوچ پر از راز یک شهاب
به سوی انتها
انتهای این فضای بی حجم.
به اندازه ی خیسی خاطره ای ملتهب
در غروبی پاییزی ؛ گرفته است.
دلم گرفته است
یک جرعه نفس می خواهد
و تشعشع نوری سفید تا به آن چنگ بیندازد
موجی نقره فام می طلبد
تا به بلندای موج بازتاب کند.
دلم گرفته است.
دلم بی گناه گرفته است.
دلم در حسرت یک هم صدا
که از پشت پرچین رویایی
به تماشای همیشه آید ، گرفته است.
دلم تنگ گرفته است
آه دلم ...

زن..........
خدا داند که من دلگیرم از زن
خوشا مردی که اصلا زن ندارد
بلای خانگی چون من ندارد
هزاران زن فدای موی یک مرد
فدای گوشه ابروی یک مرد
نمیدانم خدا بر جنس ماده
چرا مهر و وفا اصلا نداده
الهی غرق ماتم باشی ای زن
همیشه همدم غم باشی ای زن
که گفته زن شریک عمر مرده ؟
مگر زن میکند تخم دو زرده ؟
زن ار باشد چو هوری نزد بنده
بود بدتر ز هر مار گزنده
به کوروش چه خواهیم گفت؟؟؟؟؟؟
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق ، نیست دستی
که بر تخت شاهی نشسته است ؟
چرا پشت شیران شکسته است ؟
در ایران زمین شاه ظالم کجاست ؟
هوا خواه آزادگی ،
پس چرا بی صداست ؟
چرا خامش و غم پرستید، های
کمر را به همت نبستید، های
چرا اینچنین زار و گریان شدید
سر سفره خویش مهمان شدید
چه شد عِرق میهن پرستیتان
چه شد غیرت و شور و مستیتان
سواران بی باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج می شود
جوانمرد محتاج می شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نیست بانگ دعا
چرا حال ایران زمین نا خوش است
چرا دشمنش اینچنین سر کش است
چرا بوی آزادگی نیست، وای
بگو دشمن میهنم کیست، های
بگو کیست این ناپاک مرد
که بر تخت من اینچنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
ز گورم صدای خروش آورد
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک ...

شعر...........
راحت جــان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طافت
به هواداری آن سرو خرامـــان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریــان بروم
نذر کردم گر ازین غـم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
خرم آن روز کزین منزل ویـــــران بروم
راحت جــان طلبم وز پی جانان بروم
به نام خدا
دیشب تیم محبوب من باخت و منچستر از سر شانس قهرمان اروپا شد.....
حالم از دیشب تا حالا بد جور گرفتس.....آخه تیم من داشت میبرد ولی الکی الکی منچستر برد...
من که میدونم تیمم لایق برد بود به خاطر همین بازم ترفدارش میمونم......


بالاخره بعد از 2.5 سال قبول کرذم با بقیه آذما فرق دارم، از بقیه بهتر نیستم بلکه مشکلی دارم که از هر 100 نفر 2 نفر اونو دارن...! بد نیست، اما من باهاش مشکل دارم...!