مي توان تنها شد…
مي توان زار گريست…
مي توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زير پا له کرد!
مي توان چشمي را به هياهوي جهان خيره گذاشت…
مي توان صدها بار، علت غصه دل را فهميد
مي توان…
مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود!
آخرش هم تنها ، مي توان تنها رفت…
با جهاني هم اندوه و غم و بدبختي…
يادگاري؟! همه جا تلخي و سردي و غرور
فاتحه؟!
خوب شد رفت!
عجب آدم بدخلقي بود…
ولي اي کودک زيباي دلم،آن ور سکه تماشا دارد:
شهري از مردم آبي سرشار،آسمانش و زمين،عين آن شهر،
ولي
من و تو با همه آدم هاش ،غرق احساس غروريم به عشق!
دل هر آدم عاشق که شکست ،دل ما مي شکند!
همه جا لبخند است و زمين،مفتخر است به تن سبزي که
ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد
من و تو خوشبختيم
ما خدا را داريم،
ما غم چلچله را وقت بوسيدن دستان بهار
مثل يک شعر قشنگ،از دلش مي خوانيم
ما پر لب پر هر فنچک بي مادر را ،با دل روشن خورشيد ،به هم مي بنديم
ما به باران گفتيم:که کمي آهسته!غنچه پاک دعا در خواب است!
او قرار است که روزي،روي انديشه و ايمان،بين احساس شکوفايي وآرامش و عشق
تا دم پنجره سبز خدا،سبز شود…
شهر ما آباد است
و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است
و دلش مي خواهد همه شب زده ها
دم دروازه شهر دل به دريا بزنند
تا همه مثل بهار،شهروندش بشوند!
شهر ما آباد است…