رباعیات خیام.....
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نا بوده به کام خویش، نابوده شدیم
از من اثری ز سعی ساقی مانده است وز زمزمهی عِطر اقاقی مانده است!
واز باده ی دوشین قدحی بیش نماند از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
از منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
من بی می ناب زيستن نـتـوانم بی باده کشید بار تن نـتـوانم من بنده آن دمم که ســاقی گـوید يک جام دگر بگیر و من نتوانم
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پــا بستی گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
بالاخره بعد از 2.5 سال قبول کرذم با بقیه آذما فرق دارم، از بقیه بهتر نیستم بلکه مشکلی دارم که از هر 100 نفر 2 نفر اونو دارن...! بد نیست، اما من باهاش مشکل دارم...!