تعامل غربزدگى(1) و انحرافات اجتماعى(2).........
تعامل غربزدگى(1) و انحرافات اجتماعى(2)

لطفآ این متن رو به صورت کامل مطالعه کنید،حتمآ به دردتون میخوره.....

لطفآ این متن رو به صورت کامل مطالعه کنید،حتمآ به دردتون میخوره.....

امشب به قصه دل من گوش مي کني
فردا مرا چو فصه فراموش مي کني
اين دُر هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو کجا گوش مي کني
دستم نمي رسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش مي کني
در ساغر تو چيست که با جرعه نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي کني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي کني
گر گوش مي کني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري که تو در گوش مي کني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگر نوش مي کني
سايه چو شمع شعله در افکنده اي به جمع
زين داستان که با لب خاموش مي کني
هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)
بنام تو که می دانی
رفتن همیشه دلیل بر رسیدن نیست ولی برای رسیدن راهی
به جز رفتن نیست ...
برای دل کوچیک منم دعا کنید .
این سومین پست امروزم بازم میام نظر یادتون نره برام دعا کنید آخه حرکت کردم
قربانتون جواد !
" جواد مینویسد "

روزي ازم پرسيدي:
بزرگترين آرزوي تو چيست ؟
گفتم : تحقق آرزوي تو
اما افسوس هرگز ندانستم
آرزوي تو جدايي از من بود
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلها يي كه در تنهاييم روييد
با حسرت جدا كردم
سلام دوستان این اولین پستی هست که من به عنوان یک بچه خارگی توی این بلاگ گذاشتم
مرسی از دوست عزیز و صمیمی خودم علی جان که این بلاگ رو زدن . من تا آخرش باهاش هستم !
" دوست عزیزت جواد جون
"
روز اول پيش خود گفتم: ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و ترديد
روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كُشت ، باز زندانبان خود بودم
آن منِ ديوانه عاصي، در درونم هايهو مي كرد
مُشت بر ديوارها مي كوفت، روزني را جستجو مي كرد
در درونم راه مي پيمود، همچو روحي در شبستان
بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني
مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش
شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد «دوستش دارم نمي داني»
بانگ او ، آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست
ليك در من تا كه مي پيچيد، مُرده اي از گور بر مي خاست
مُرده اي كز پيكرش مي ريخت عطر شورانگيز شب بوها
قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهوها
در سياهي پيش مي آيد جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود
مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها
باز تصويري غبارآلود زان شب كوچك، شب ميعاد
زان اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد
در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش
شكل سرگرداني من بود ، بوي غم مي داد چشمانش
ريشه هامان در سياهي ها، قلبهامان ميوه هاي نوبر
يكديگر را سير مي كرديم، بهار باغهاي دور
مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم؟
آن منِ سرسختِ مغرورم؛ يا منِ مغلوبِ ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان، مي كشدم اين غم بار ديگر
مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم
فروغ فرخزاد

به نام حق
وقتی یادم میاد چی بودمو چی شدم اول میخندم بعد ناراحت میشم... میفهمم دوران خوش
بچگی تمام شده و باید کار کرد و نون در آورد....به حقیقت که نگاه میکنم میبینم پدرو مادر
همیشه زنده نیستن...اونا هم میرنو من تنها میشم با خودمو خدای خودم....اما جه خوبه
تو این تنهایی احساس کنی که خدا کنارته، نزدیکتر از خودت...خیلی نزدیکتر...خیلی...
باید این راهو رفت. همه رفتن،همه میرن. ما هم باید بریم....بعضی وقتا وقتی به مرگ فکر
میکنم اول میترسم اما به خودم میگم((تتمعن االقلوب الا بذکرالله))این آرومم میکنه...
همیشه...همیشه...به موزیک وبلاگ که گوش میدم از این رو به اون رو میشم،اصلآ احساس
میکنم دارم پرواز میکنم.احساس میکنم راحتم.احساس میکنم این جسم خاکی با این هه
نیازو شهوت نیستم....اما ای کاش این موزیک همیشه توی گوشم بود... ای کاش پرواز
میکردم و ای کاش.....ای کاش.....ای کاش....
تا بعد یا حق...........
رفت؟ گریه کن ای دل ببار ای چشم شاید کمی تسکین یابی شاید تحمل این غم برایت آسانتر
گردد...شاید خاطراتت در انبارهای تاربسته ذهنت جای گیرد و هراز گاهی تو آنها را
گردروبی و غبار روبی کنی و دریابی که هم اکنون او همچنان در کنج دلت آشیان دارد...
شاید ذهن فراموش کند اما قلب هرگز !
دل نهیب خواهد زد بیاد آر!

چه فرقی می کند پاییز یا بهار
وقتی همه باشند و تو نباشی؟
چه فرقی می کند پنج شنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته جای تو
خالی است . می دانم که لحظه ها
می گذرند و تو می آیی...

خبر آمد،خبری در راه است. سر خوش آن دل که از آن آگاه است. شاید آن جمعه بیاید....شاید.....
((امروز هم جمعه هست ولی بازم نیومد.........))
تا خدا فاصله ای نیست، بیا،
با هم از پیچ و خم سبز گیاه،تا ته پنجره
بالا برویم و ببینیم خدا، پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است؟!
تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم
از غربت این نادانی
سوی اندیشه ی ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای پر بزنیم
کاش،می شد همه ی سطح پر ار روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر باشد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره ی گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود ارامش
احساس پراز فهم وصال
تا خدا،فاصله ای بود مگر؟
من چه می دانستم که اقاقی زیباست
یا گل سرخ پراز سر خداست
یا اگر بود که من،لای اوراق پراز سجده ی برگ،
رمز تسبیح نمی نوشیدم
واز ان پوشش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم و پراز شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم من،
به پرواز خدا در دل من در دل تو
مثل هر صبح پراز ایه ی نور
بارها،معتقدم
وقسم میخورم این بار به هر ایه ی نور
تا خدا فاصله ای نیست، بیا........

گوهری کز صدف کون ومکان بیرو نست طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کوبه تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم وخندان قدح باده بدست وندران آینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین بتوکی دادحکیم گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش واز دور خدایا می کرد
این همه شعبده ی خویش که میکرد اینجا سامری پیش عصا و یدبیضا می کرد
گفت آن یارکزو گشت سر داربلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
فیض روح القدس ارباز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
گفتمش سلسله ی زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

به نام حق
خداوندا گره از زبانم برگیر و خستگی ز دستانم، تا بتوانم بگویم و بنویسم آنچه باید.
پارسال این موقع ها مدرسه میرفتم،هوا هم سردتر از الان بود.بارون اومده بودو همه جا رو
شسته بود.دقیقآ یادم نیست دو سال یا سه سال پیش بود که شروع کردم به وبلاگ نوشتن و
با ضد دختر شروع کردم. خب جریان سر این بود که دخترا اومدن ضد پسر ساختن ما هم
ضد دخترشو ساختیم.به هر حال ضد پسر دست از کار کشیدو ضد دختر هم فیلتر شد.
حالا یه خورده دوستانه تر با اسم همکلاس اومدیم ببینیم چی میشه.خیلی خوب میدونم چه
کسایی از این وبلاگ دیدن میکنن، بعضیا خوششون میاد و بعضیا نه....
از وقتی خودمو شناختم تو خارک بودمو با مردم اینجا زنگی کردم،حالا دیگه منو به عنوان یه
بچه خارکی میشناسن.با مردمی زندگی کردم که ساده و بی آلایش بودن،فقط چشم نداشتن
که اونم اشکال نداشت.سالها از اون مردم گذشته حالا بچه ها بزرگ شدن،میرن مدرسه،جنب
و جوش دارن، خلاصه همه چی عوض شده... یه سری بسیجی شدن، یه سری معتاد، یه
سری دنبال یللی تللی هستن و تعداد خیلی کمی رفتن دانشگاه....
بهترین سالهای عمرم تا الان بین سالهای سوم راهنماییم تا سوم دبیرستانمه که خاطرات
خوشی ازش دارم.البته من قرار نیست خاطراتم رو بنویسم،قراره درسی رو که ازشون گرفتم
بنویسم.من یه آدم خیلی کم حرف هستم نمیدونم اینارو چجوری نوشتم، باشه واسه بعد..
تا بعد یا حق........