دلم در بند است

دلم زندان است

دلم در کابوس ، دریا ای بی کران است.

 

دلم گرفته است

از این اتاق منحوسم

از این شبهای بی روزم

از تاریکی صبح هر روزم.

 

دلم گرفته است

از این همه دوست بی تپش

از این آشنایی های پر تنش

از این رنگهای پوسیده ی ، خشکِ زشت

دشنام بر این سراب های ترش بدبو

نفرین بر افسون غربت پرستو

 

دلم گرفته است

از این همه تیر چراغ برق

که گرمی رویش را احساس نکرده اند

اما به خزان درختان شریف ، فخر می فروشند.

از این بعد فرسوده ی اشیاء

و تراکم شکسته ی پنجره های بسته.

دلم ، می خواهد به زیر این همه نگاه خواب آلوده دق کند

وای که چه خسته می تپد

و وای که چه تند خسته می تپد

نمی دانم ، تا کی سرخی اش را به یاد خواهد داشت ؟!

 

دلم گرفته است

به اندازه ی یک ابر سر گردان

که نمی یابد سبزه زاری ، برای تقلای باران.

به اندازه ی کوچ پر از راز یک شهاب

به سوی انتها

انتهای این فضای بی حجم.

به اندازه ی خیسی خاطره ای ملتهب

در غروبی پاییزی ؛ گرفته است.

 

دلم گرفته است

یک جرعه نفس می خواهد

و تشعشع نوری سفید تا به آن چنگ بیندازد

موجی نقره فام می طلبد

تا به بلندای موج بازتاب کند.

 

دلم گرفته است.

دلم بی گناه گرفته است.

دلم در حسرت یک هم صدا

که از پشت پرچین رویایی

به تماشای همیشه آید ، گرفته است.

 

دلم تنگ گرفته است

آه دلم ...