تنها و بی کسم

بی کس و تنهایم
سنگ صبوری نیست ، برای غمهایم.

درد بغضیست در گلویم
اشک تلخیست در دیدگانم
این زندگی را تحمل نتوانم !

در چشم بی رنگم ، همه ی رنگها بی رنگند.
در قلب سردم ، همه ی شادی ها غمناکند.
به باغ امیدم ، همه ی گلها تب دارند.

هیچ پرنده ای با آواز من آشنا نیست
در قفس تنهایی خود افسرده
تا به کی باید ، این تنهایی را گریست ؟