یک پنجره .........
ای کاش از میان بی رحمی زمان
یک پنجره مال من بود.
تا که آن را قاب خورشید می نمودم ،
و فریاد میزدم :
نور ، گرمی ، عشق
شاید لرزه ای می افتاد بر جان شب.
شاید آخرین چلچله ی امید می افتاد از سرش شوق پریدن.
شاید پاییز تامل می کرد ، برای سر بریدن.
کاش فقط یک پنجره ؛یک پنجره ،
مال من بود.
تا عقده ی آواز ، در ذهن حنجره ام ، نمی ماند باقی
پنجره ی من همیشه باز بود
رو به سوی باغی از اقاقی.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 3:24 توسط علی
|
بالاخره بعد از 2.5 سال قبول کرذم با بقیه آذما فرق دارم، از بقیه بهتر نیستم بلکه مشکلی دارم که از هر 100 نفر 2 نفر اونو دارن...! بد نیست، اما من باهاش مشکل دارم...!