ای کاش از میان بی رحمی زمان
یک پنجره مال من بود.
تا که آن را قاب خورشید می نمودم ،
و فریاد میزدم :

نور ، گرمی ، عشق
شاید لرزه ای می افتاد بر جان شب.
شاید آخرین چلچله ی امید می افتاد از سرش شوق پریدن.
شاید پاییز تامل می کرد ، برای سر بریدن.

کاش فقط یک پنجره ؛
یک پنجره ،
مال من بود.

تا عقده ی آواز ، در ذهن حنجره ام ، نمی ماند باقی
پنجره ی من همیشه باز بود
رو به سوی باغی از اقاقی.