ماه من غصه چرا؟

 

ماه من غصه چرا؟

ماه من غصه چرا
اسمان را بنگر که هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شب ها ی خزان
نه شکست و نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاها مان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داری و من
هر شب و روز
ارزویم خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار ان هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خوا هد همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوش بختی
بودن اندوه است
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه همه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در ان باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست
وچرا غصه چرا

 

آن سوی پنجره ........

آن سوی پنجره زیباست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظر های دلم دانستم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

مي توان تنها شد…

مي توان تنها شد…

مي توان زار گريست…

مي توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زير پا له کرد!

             مي توان چشمي را به هياهوي جهان خيره گذاشت…

                      مي توان صدها بار، علت غصه دل را فهميد

               مي توان…

مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود!

آخرش هم تنها ، مي توان تنها رفت…

با جهاني هم اندوه و غم و بدبختي…

يادگاري؟! همه جا تلخي و سردي و غرور

فاتحه؟!

         خوب شد رفت!

           عجب آدم بدخلقي بود…

   ولي اي کودک زيباي دلم،آن ور سکه تماشا دارد:

شهري از مردم آبي سرشار،آسمانش و زمين،عين آن شهر،

                                                           ولي

من و تو با همه آدم هاش ،غرق احساس غروريم به عشق!

دل هر آدم عاشق که شکست ،دل ما مي شکند!

همه جا لبخند است و زمين،مفتخر است به تن سبزي که

ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد

من و تو خوشبختيم

                  ما خدا را داريم،

ما غم چلچله را وقت بوسيدن دستان بهار

مثل يک شعر قشنگ،از دلش مي خوانيم

ما پر لب پر هر فنچک بي مادر را ،با دل روشن خورشيد ،به هم مي بنديم

ما به باران گفتيم:که کمي آهسته!غنچه پاک دعا در خواب است!

او قرار است که روزي،روي انديشه و ايمان،بين احساس شکوفايي وآرامش و عشق

                                                تا دم پنجره سبز خدا،سبز شود…

                  شهر ما آباد است

                  و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است

          و دلش مي خواهد همه شب زده ها

                دم دروازه شهر دل به دريا بزنند

تا همه مثل بهار،شهروندش بشوند!

                                  شهر ما آباد است…

زمستان...........

حال و هوای دیگری دارد زمستان                        

 وقتی که از چشم تو می بارد زمستان  

شرجی ترین فصلی که می خواهد ازین پس         

 جان را به چشمان تو بسپارد زمستان  

باید ... برای....اعتبار .....  آفرینش

یک گل بخند  ُ کاش بگذارد زمستان

 یعنی چه؟از کی؟از کجا؟از کیست این حس ؟

در دستهایت شعله می کارد زمستان

 یک انعکاس سبز در چشمت بزن تا

دست از سر آئینه بر دارد زمستان

 

آی آدمها ..........

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

براي اينكه دوستت دارم........

براي اينكه دوستت دارم

                            ....  مي تواني بروي

 

براي اينكه دوستت دارم

                                  ....   سكوت مي كنم

 

براي اينكه دوستت دارم

                                    ....  چشم مي بندم بر دروغ

 

براي اينكه دوستت دارم

                                        ....  نگه مي دارم زيبايي ها را

 

براي اينكه دوستت دارم

                                                     ........................ تو آزادي

 

شب که از راه می رسه........

شب که از راه می رسه

غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شب

باز صدای پاش میاد

من غمای کهنه مو بر میدارم

که توی میخونه ها جا بذارم

می بینم یکی میاد از می خونه

زیر لب مستونه آواز می خونه:

مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه.....

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم

می دونم دلم می خواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفهای من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غمه.....

..

خسته از هر چی که بود

خسته از هر چی که هست

راه میفتم که برم

مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل همیشه خالیه

باز دلم گریه ی تنهایی می خواد

برمیگردم تا ببینم کسی نیست

می بینم غم داره دنبالم میاد...

 

 

تو را دوست میدارم......

به نام خدا

تو را به اندازه تمام روزهایی که نبودم و نیستم دوست میدارم...

تو را به اندازه وسعت قلبهای شکسته دوست میدارم...

تو را به وسعت آسمان و دریا دوست میدارم....

تورا به اندازه هر که دیدم و ندیدم دوست میدارم....

تو را به اندازه تمام آنانی که دوست نمیدارم،دوست میدارم....

تو را به وسعت قلبهای عاشق دوست میدارم....

تو را به وسعت هر چه هست ونیست دوست میدارم...

تو را به اندازه خودت دوست میدارم....

تو را دوست میدارم....

اما افسوس.... 

 

((متفاوت)).....

((متفاوت))

چه می شد اگر آسمان صورتی بود

 

آخر من صورتی را دوست دارم

 

و زمین بنفش با خالهای نارنجی

    درخت ها هم اگر آبی بودند  چه خوب!

آن وقت من نمی نشستم

                            و این قدر فکرهای بیخود...نمی بافتم.

 

 

 

                                           خداحافظ همین حالا

                                           

                                              همین حالا که من تنهام                              

 

 

 

 

 

 

((از تابستان تا پاییز)).....

((از تابستان تا پاییز))

 

 

روزی تابستانی

 

عشق را از دریچه ی شعر باور کردم

 

اتاقی پر از غزل های بی قافیه

                                           و سپیدی با اضافه وزن..

چشمانی پر از اضطراب

 

تپش های هزار و سیصدوچند باره ی قلبی که...

 

ثانیه ها و عشقی که می دویدند تا ماراتن زمان

کاش زمان می ایستاد

                           بی هیچ رقابتی

تا زل می زدم به چشمهایش

تا زل می زد و عاشق می شد

 

دنیای بی وفا

             و برگهای بیزار از درختان

پاییز نارنجی آمد

 

و عشقی که زیر پای برگها

له  شد

آسمان افسرده اشک ریخت

                      و شعرهایم خیس خیس

ولی او...

چتری بر سرم نگرفت

من و شعرها در روز پاییزی

اعلامیه ترحیم

و جهنمی به یاد آن روز تابستان

این بار بدون او

دنیا بی وفا بوده و هست

شاید او هم جهنم را...

 

      گوارای وجودش.

 

 

 

                                              

                                                      تا بعد...شاید...

 

 

 

 

                             

به نام خدا........

به نام خدا

امروز یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود.روزی که حتی فکر کردن به اون

هم برام خیلی سخته چه برسه به خاطر آوردنش. بگذریم.....

خلاصه هر چی بود گذشت.... به قول یه نفر: اگه روزای بد نباشن دیگه

روزای خوب معنی نمیده......  هوا سرد شده... تو همین چند روز دیگه باید

بارون بیاد.... من که خیلی وقته منتظر بارونم ومیدونم که میاد.....

وقتی بارون میاد دیوونه میشم....

وقتی دیوونه شدم سر میزنم.....

تا بعد یا حق........

 

گابریل گارسیا مارکز.........

گابریل گارسیا مارکز

اول

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم .

دو

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود .

سه

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار

دوست واقعی کسی که دستهای تو را بگیرد ولی قلبهای تو را لمس کند .

پنج

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

شش

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .

هفت

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

هشت

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .

نه

شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این صورت وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی .

ده

به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

یازده

همیشه کسانی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .

دوازده

خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

سیزده

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

 

گابریل گارسیا مارکِز زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۸ در در دهکدهٔ آرکاتاکا در منطقه سامانترا در کلمبیا رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.

 

 

او در سال ۱۹۴۱ اولين نوشته‌هايش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبيرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصيل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهايی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به عقيدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است.

او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمريکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا توسط مارکز بودند که وی نپذيرفت.

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد

عکس.......

 

تنهایی........

غم تنهایی

     در تنهاییم به حضورت می اندیشم.....آه که رویای عبثی است

آشنايى با مبانى فكرى و فلسفى فرهنگ غرب.......

آشنايى با مبانى فكرى و فلسفى فرهنگ غرب



از خصوصيات بارز تفكر غربى از دوره رنسانس به بعد، بخصوص در عصر حاضر، غلبه كميت بر كيفيت است. اين نوع از تفكر امروزه در اعماق انديشه مغرب زمين رسوخ پيدا كرده، به گونه‏اى كه كيفيت قربانى و مغلوب نگرشى كمى و مقدارى شده است. اساس و پايه اين رويكرد به بنيانگذار فلسفه جديد غرب، يعنى دكارت فرانسوى برمى‏گرد  ....

 

امیدوارم متن زیر را خوانده و ازآن بهره کامل ببرید.در صورت برخورد با نکته جالب توجهی حتمآ ما رو از موضوع مطلع سازید......

(پی نوشت: تمامی عوارض خواندن متن بر عهده خود شخص میباشد و این متن فقط برای اطلاع رسانی است و کاربرد دیگری نارد)


ادامه نوشته

عکس.......

تعامل غرب‏زدگى(1) و انحرافات اجتماعى(2).........

تعامل غرب‏زدگى(1) و انحرافات اجتماعى(2)



 


غرب‏زدگى از پديده‏هايى است كه در كشورهاى آسيايى، بخصوص خاورميانه، كمتر به آن توجه شده است. مطالعه، تحقيق و تفحّص درباره ماهيت غرب و غرب‏شناسى به ندرت انجام شده است. غرب توانست با مطالعات مردم‏شناسى، باستان‏شناسى و زمين‏شناسى كشورهاى شرقى را مورد كنكاش دقيق قرار دهد و با مطالعات شرق‏شناسى خود توانست ضربه‏هاى فرهنگى مهلكى بر آنان وارد سازد، به طورى كه تمام شئونات اجتماعى آنان تحت تأثير قرار گيرد...

 

لطفآ این متن رو به صورت کامل مطالعه کنید،حتمآ به دردتون میخوره.....

ادامه نوشته

ه.ا.سایه......

امشب به قصه دل من گوش مي کني
فردا مرا چو فصه فراموش مي کني

اين دُر هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو کجا گوش مي کني

دستم نمي رسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش مي کني

در ساغر تو چيست که با جرعه نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي کني

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي کني

گر گوش مي کني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري که تو در گوش مي کني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگر نوش مي کني

سايه چو شمع شعله در افکنده اي به جمع

زين داستان که با لب خاموش مي کني

                                                       هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

فروغ فرخزاد........

روز اول پيش خود گفتم: ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و ترديد
روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كُشت ، باز زندانبان خود بودم
آن منِ ديوانه عاصي، در درونم هايهو مي كرد
مُشت بر ديوارها مي كوفت، روزني را جستجو مي كرد
در درونم راه مي پيمود، همچو روحي در شبستان
بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني
مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش
شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد «دوستش دارم نمي داني»
بانگ او ، آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست
ليك در من تا كه مي پيچيد، مُرده اي از گور بر مي خاست
مُرده اي كز پيكرش مي ريخت عطر شورانگيز شب بوها
قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهوها
در سياهي پيش مي آيد جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود
مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها
باز تصويري غبارآلود زان شب كوچك، شب ميعاد
زان اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد
در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش
شكل سرگرداني من بود ، بوي غم مي داد چشمانش
ريشه هامان در سياهي ها، قلبهامان ميوه هاي نوبر
يكديگر را سير مي كرديم، بهار باغهاي دور
مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها
زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم؟
آن منِ سرسختِ مغرورم؛ يا منِ مغلوبِ ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان، مي كشدم اين غم بار ديگر
مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم

 

 

فروغ فرخزاد

 

به نام حق

وقتی یادم میاد چی بودمو چی شدم اول میخندم بعد ناراحت میشم... میفهمم دوران خوش

بچگی تمام شده و باید کار کرد و نون در آورد....به حقیقت که نگاه میکنم میبینم پدرو مادر

همیشه زنده نیستن...اونا هم میرنو من تنها میشم با خودمو خدای خودم....اما جه خوبه

تو این تنهایی احساس کنی که خدا کنارته، نزدیکتر از خودت...خیلی نزدیکتر...خیلی...

باید این راهو رفت. همه رفتن،همه میرن. ما هم باید بریم....بعضی وقتا وقتی به مرگ فکر

میکنم اول میترسم اما به خودم میگم((تتمعن االقلوب الا بذکرالله))این آرومم میکنه...

همیشه...همیشه...به موزیک وبلاگ که گوش میدم از این رو به اون رو میشم،اصلآ احساس

میکنم دارم پرواز میکنم.احساس میکنم راحتم.احساس میکنم این جسم خاکی با این هه

نیازو شهوت نیستم....اما ای کاش این موزیک همیشه توی گوشم بود... ای کاش پرواز

میکردم و ای کاش.....ای کاش.....ای کاش....

 

تا بعد یا حق...........  

 

برای چه می گریی؟ .........

برای چه می گریی؟ برای او که همیشه هست؟ همیشه خواهد بود و اکنون می دانی که خواهد

رفت؟ گریه کن ای دل ببار ای چشم شاید کمی تسکین یابی شاید تحمل این غم برایت آسانتر

گردد...شاید خاطراتت در انبارهای تاربسته ذهنت جای گیرد و هراز گاهی تو آنها را

گردروبی و غبار روبی کنی و دریابی که هم اکنون او همچنان در کنج دلت آشیان دارد...

شاید ذهن فراموش کند اما قلب هرگز !

                                  دل نهیب خواهد زد بیاد آر!

من او را دیده بودم .........

من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن دیدار

خبر آمد........

چه فرقی می کند پاییز یا بهار

وقتی همه باشند و تو نباشی؟

چه فرقی می کند پنج شنبه یا جمعه

وقتی هفت روز هفته جای تو

خالی است . می دانم که لحظه ها

می گذرند و تو می آیی...

خبر آمد،خبری در راه است. سر خوش آن دل که از آن آگاه است. شاید آن جمعه بیاید....شاید.....

((امروز هم جمعه هست ولی بازم نیومد.........))

تا خدا فاصله ای نیست، بیا،     .............

تا خدا فاصله ای نیست، بیا،     

 با هم از پیچ و خم سبز گیاه،تا ته پنجره

بالا برویم   و ببینیم خدا،   پشت این پنجره ها

لحظه ای کاشته است؟!    

 تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم

از غربت این نادانی    

سوی اندیشه ی ادراک افق   

  مثل یک مرغ غریب

لحظه ای پر بزنیم    

  کاش،می شد همه ی سطح پر ار روزن دل

بستر سبز علف های مهاجر باشد     

  یا همان فهم عجیب گل سرخ

یا همین پنجره ی گرد غروب  

  تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس

ببرد تا خود ارامش

 احساس پراز فهم وصال  

 تا خدا،فاصله ای بود مگر؟

من چه می دانستم که  اقاقی زیباست   

 یا گل سرخ پراز سر خداست

یا اگر بود که من،لای اوراق پراز سجده ی برگ،    

     رمز تسبیح نمی نوشیدم

واز ان پوشش مرطوب شعور من و تو    

  در دل گرم و پراز شور امید

خطی از عشق نمی فهمیدم  من،   

   به پرواز خدا در دل من در دل تو

مثل هر صبح پراز ایه ی نور 

   بارها،معتقدم  

   وقسم میخورم این بار به هر ایه ی نور

 

       تا خدا فاصله ای نیست، بیا........

 

حافظ.......

سالها دل طلب جام وجم از ما می کرد                   وآنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون ومکان بیرو نست                    طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش                      کوبه تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم وخندان قدح باده بدست                       وندران آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین بتوکی دادحکیم                 گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود                             او نمی دیدش واز دور خدایا می کرد

این همه شعبده ی خویش که میکرد اینجا                 سامری پیش عصا و یدبیضا می کرد

گفت آن یارکزو گشت سر داربلند                             جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

فیض روح القدس ارباز مدد فرماید                              دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

                                گفتمش سلسله ی زلف بتان از پی چیست

                                       گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

                                                    

به نام حق.........

به نام حق

خداوندا گره از زبانم برگیر و خستگی ز دستانم، تا بتوانم بگویم و بنویسم آنچه باید.

پارسال این موقع ها مدرسه میرفتم،هوا هم سردتر از الان بود.بارون اومده بودو همه جا رو

شسته بود.دقیقآ یادم نیست دو سال یا سه سال پیش بود که شروع کردم به وبلاگ نوشتن و

با ضد دختر شروع کردم. خب جریان سر این بود که دخترا اومدن ضد پسر ساختن ما هم

ضد دخترشو ساختیم.به هر حال ضد پسر دست از کار کشیدو ضد دختر هم فیلتر شد.

حالا یه خورده دوستانه تر با اسم همکلاس اومدیم ببینیم چی میشه.خیلی خوب میدونم چه

کسایی از این وبلاگ دیدن میکنن، بعضیا خوششون میاد و بعضیا نه....

از وقتی خودمو شناختم تو خارک بودمو با مردم اینجا زنگی کردم،حالا دیگه منو به عنوان یه

بچه خارکی میشناسن.با مردمی زندگی کردم که ساده و بی آلایش بودن،فقط چشم نداشتن

که اونم اشکال نداشت.سالها از اون مردم گذشته حالا بچه ها بزرگ شدن،میرن مدرسه،جنب

و جوش دارن، خلاصه همه چی عوض شده... یه سری بسیجی شدن، یه سری معتاد، یه

سری دنبال یللی تللی هستن و تعداد خیلی کمی رفتن دانشگاه....

بهترین سالهای عمرم تا الان بین سالهای سوم راهنماییم تا سوم دبیرستانمه که خاطرات

خوشی ازش دارم.البته من قرار نیست خاطراتم رو بنویسم،قراره درسی رو که ازشون گرفتم

بنویسم.من یه آدم خیلی کم حرف هستم نمیدونم اینارو چجوری نوشتم، باشه واسه بعد..

تا بعد یا حق........