تبليغاتX
::..نوشتار دانشجویی..::

دنیایی کوچک اما بزرگ, به وسعت من, تو, ما...

درباره وبلاگ
من در حالی که دارم از خارک میرم از خودمو این جزیره اسرار آمیز خاطرات زیادی دارم که سعی میکنم خوباشو بگم.........

امیدوارم لذت ببرید...........

نظر یادت نره.............


با تشکر ((مدیریت وبلاگ))

::.به یاد ضد دختر.::
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM

بازگشت...!
بعد از  هشت سال بازم برگشتم تا مثل دوران نوجونیم دست به دامن این وبلاگ بشم. هر چند فیس بوکم هست اما اینجا برام یه مزه دیگه داره. خلاصش کنم, برگشتم با کوله باری از دلتنگیو غصه و غم,هر کسی این متنو میخونه تو این شبا برام دعا کنه...!

 

یا رب نظر تو بر نگردد          کز برگشتن او چرخ فلک دگر نگردد

((یادتون باشه هر کاری میکنید بر میگرده به خودتون٬ پس خوبی کنید تا خوبیاتون به خودتون برگرده...!))

 نوشته شده توسط علی |  
چارلی چاپلین...!
اینها را چارلی چاپلین آموخته است. اینجا نوشتمشان تا یادم باشد که من هم باید بیاموزمشان...


با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

 

 

 نوشته شده توسط علی |  
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
در بستنِ پيمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا اين جهان، بر پا بود
اين عشق ما بماند بجا
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
تمامي دينم، به دنياي فاني
شراره عشقي، که شد زندگاني
به ياد ياري، خوشا قطره اشکي
به سوز عشقي، خوشا زندگاني
هميشه خدايا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که ليلي و مجنون فسانه شود
حکايت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گريزاني
غمم را ز چشمم نمي خواني
ازاين غم چو حالم نمي داني
پس از تو نمونم براي خدا
تو مرگ دلم را ببين و برو
چو طوفان سختي ز شاخه غم
گل هستي ام را بچين و برو
که هستم من آن تک درختي
که در پاي طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش
زخشم طبيعت شکسته
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
 نوشته شده توسط علی |  
زندگی...

زندگی محکوم به تداوم است. حتی اگر تو هنوز در گذشته سیر میکنی و با کوله باری از سوال در حال درجا زدن هستی. زندگی ادامه می یابد چه تو با آن همراه شوی و چه درگذشته ات باقی بمانی. هیچ گاه گذشته ارزش نداشته است بلکه این توهم است که تو را در آن باقی گذشته است. گذشته چیزی جز دروغ نبوده و نیست چرا که بنیانش دروغ بوده است و آن چه حقیقت دارد حال است و آن چه برای آینده می خواهی.

 نوشته شده توسط علی |  
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است...؟

به نام خدا

:::..غیر از هنر که تاج سر آفرینش است..:::

:::..دوران هیچ منزلتی جاودانه نیست..:::

 

و چه زیبا گفته است شیخ اجل :


بس بگردید و بگردد روزگار

     

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ای که دستت می‌رسد کاری بکن       پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد       تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی       به کزو ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟       یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟

خفتگان بیچاره در خاک لحد       خفته اندر کله‌ی سر سوسمار

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست       ای برادر سیرت زیبا بیار

آدمی را عقل باید در بدن       ورنه جان در کالبد دارد حمار

نام نیک رفتگان ضایع مکن       تا بماند نام نیکت پایدار

ملک بانان را نشاید روز و شب       گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

منجنیق آه مظلومان به صبح       سخت گیرد ظالمان را در حصار

با بدان بد باش و با نیکان نکو       جای گل گل باش و جای خار خار

دیو با مردم نیامیزد مترس       بل بترس از مردمان دیوسار

ای که داری چشم عقل و گوش هوش       پند من در گوش کن چون گوشوار

سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی       حق نباید گفتن الا آشکار

پی نوشت:((البته شعر کامل نیست. از شعر جدا کردم ))

 نوشته شده توسط علی |  
...!

 

 

بعد از این همه مدت اومدم اما هیچ چی واسه گفتن ندارم...! به نظر من سکوت قشنگترین صدا و حرف عالمه. پس سکوت میکنم...!

 نوشته شده توسط علی |  
رمضان...........

::..ماه مبارک رمضان را به تمام مسلمانان جهان تبریک میگویم..::

 نوشته شده توسط علی |  
رباعیات خیام.....
بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ                و از حاصل عمر چیست در دستم، هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ                        من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم                    وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم                            نا بوده به کام خویش، نابوده شدیم

از من اثری ز سعی ساقی مانده است                    وز زمزمه‌ی عِطر اقاقی مانده است!
واز باده ی دوشین قدحی بیش نماند                    از عمر ندانم که چه باقی مانده است!

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است                  وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است  ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار                   کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

من بی می ناب زيستن نـتـوانم                               بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم              من بنده آن دمم که ســاقی گـوید                            يک جام دگر بگیر و من نتوانم

شیخی  به  زنی فاحشه گفتا مستی                          هر لحظه به دام دگری  پــا  بستی     گفتا شیخا هر آن چه  گویی  هستم                             آیا تو چنان  که  می  نمایی  هستی؟

 

 نوشته شده توسط علی |  
خلایق هر چه لایق ....!

تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!

خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!

ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد

به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟

در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد

چنین سر شد که هر روباه مکار
ز سوراخش برون شیر ژیان شد

مکن شکوه ز دست دشمن دون
که این تیر از کمان ما روان شــد

کمـــــان خلق بود و تیر شیطان
که بر جان من و ماها نشان شد

خمینی خفته اندرکهف اعصار
به قیل و قال ما صاحبقران شد

بنی صدر و رجائی، شمر و خولی
به اذن خلق خـَر صاحب زمان شد

ز جهل ما سفیهی گشت رهبر
پس از آن شیرو* آمد شهشهان شد

نه دیگر آبتینی ونه کاوه
کجا دیگر درفشی کاویان شد

فریدون بندی چاه دماوند
به سر ضحاک را تاج کیان شد

به قطره قطرۀ باران مــــــا بود
که بنیان کن چنان سیلی روان شد

خلایق را گنه باشد که گاهی
خلیج فارس خلیج تازیان شد

«خلایق هر چه لایق» باورت نیست؟!
در آنجا که جفا با مردمان شد**

نگو هادی نگو جانم کز این حرف
خلایق را سبب خواب گران شد

جفا حق است بر این خلق نالان
به خود کرده چه تدبیری گمان شد

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق
بدوش خلق خَـر، بار خران شد

 

 

اینم همون جریان خلایق هر چه لایق واسه این ایران امروز که اصلآ شبیه به دیروزش نیست.....

 

منبع: وبسایت واصباحا                                                                       vasabaha.com

 نوشته شده توسط علی |  
از ماست که بر ماست....!

به نام خدا

 

"منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

بنده همان به که ز تقصیر خویش          عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش                        کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی نصیبش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی بندگان به خطای منکر نبرد.

ای کریمی که از خزانه ی غیب             گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم                  تو که با دشمن این نظر داری"

 

همیشه دوتا جمله آویزه گوشم بوده تا اینکه به خودم مغرور نشم و اتفاقاتو به گردن دیگران نندازم....

۱)از ماست که بر ماست!

۲)خلایق هر چه لایق!

یه توصیف کوچولو : توصیفش اینه که "خود کرده را تدبیر نیست"! این یعنی اینکه هر چی میشه چه خوب و چه بد، عامل به وجود آورنده اش خود من بودم،پس ملامت کردن دیگران جایز نیست.......

 یا رب بی پناهم ، پناهم ده.......!

 

 نوشته شده توسط علی |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
نویسندگان
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by hamclass.Blogfa.com